بخشی از بیماری ادبیات امروز

یک. به گمانم هم‌نظریم که این ادبیات٬ مثل همه‌چیزِ امروزی دیگرمان٬ بیمار است. و اگر هم‌نظر هم نباشیم تا یک نگاهی به صفحه‌ی شناسه‌ی یک رمان یا مجموعه‌ شعری که دل‌ت را بُرده بیندازی و شماره‌گان‌ش را ببینی٬ که بدون شک بیشتر از دو سه هزار جلد نیست٬ احتمالن هم‌نظر می‌شویم. حالا این را که سهم بزرگی از بیماری‌زائی را بایستی به همان‌هائی داد که مثلن نشر چشمه را از حضور در نمایشگاه کتاب محروم می‌کنند یا نوشته‌ی آخرِ دولت‌آبادی را سال‌ها توی دفترشان بایگانی می‌کنند و٬ فجیع‌تر از همه٬ بزرگ‌ترین داستان پارسی٬ بوف کور٬ را از توی نمایشگاه جمع می‌کنند٬ بی‌بروبرگرد قبول می‌کنم٬ اما این بیماری را آیا تنها همین عامل ایجاد کرده؟

دو. من می‌خواهم سهمی از ایجاد این بیماری را به ویترین ادبی‌مان بدهم. آن‌هایی که دست‌به‌کار این بخش از فرهنگِ رنجورمان هستند و پیش چشم همه ایستاده‌اند و میان‌داری می‌کنند: نویسنده‌های پرفروش٬ منتقدین اسمی٬ متولیانِ جوایز ادبی٬ ناشران و خلاصه تمام آن‌هائی که ویترین را جوری می‌چینند که خودشان یا دوستان‌شان توی دید باشند. این‌ها همان‌هایی هستند که همه‌ی زور و نبوغ‌شان را جای آن‌که صرف خود ادبیات کنند می‌گذارند روی جنگِ شهرت‌ش. کسانی که مثل انگل از ادبیات ارتزاق می‌کنند و درعین‌حال به اندازه‌ی سهم خود بیمارش می‌سازند. همیشه دنبال آن اند که جوایزِ(نفرت‌انگیزِ) ادبی سهم خودشان یا دوستان‌شان شود و یا اگر نمدی هست کلاهی از آن سهم ببرند. یا دارند توی وبلاگ خودشان سنگ خودشان را به سینه می‌زنند٬ یا سنگی برداشته‌اند تا سهم دیگری را از دور نشانه بگیرند. این‌ها٬ که بی‌شک زائیده‌ی همان عاملِ بیماری‌زای عمده‌ای که اول از همه یادش را کردم هستند٬ متاسفانه تمام ادبیات امروز را قبضه کرده‌اند و چون تمام ویترین را در تصرف دارند سلیقه‌ی ادبی مخاطب عام را هم به میل خود شکل می‌دهند. این‌ها به قول کوندرا به تاریخ رمان [ این‌جا می‌گویم ادبیات] تعلق ندارند و خارج از آن زنده‌گی می‌کنند.

بازتولید تک‌قاب ظلم

این عکس را آذر ماهِ سال نود حوالیِ آگرا در هند گرفته‌ام. تصویر غم‌انگیزی که ظلم را تا ابد درون خودش٬ در لحظه‌ای گم‌شده٬ بازتولید می‌کند. چشم‌های بسته‌ی مرد برای من همان تفسیری را دارد که نگاه جست‌وجوگرِ حیوان. مسیری که به ابتدای خودش بازمی‌گردد.

بازتولید ظلم

گربه‌هایی که می‌ترسند

توی کوچه‌ای که پنجره‌ی آشپزخانه‌ی آپارتمان‌َم به آن باز می‌شود٬ مثل همه‌ی کوچه‌های دیگر٬ یک چندتائی گربه زنده‌گی می‌کنند که گاهی از این بالا غذا برای‌شان می‌اندازم٬ گوشتی چیزی. یکی‌شان که درشت‌تر و قوی‌تر است٬ هروقت که این‌ورها باشد٬ می‌نشیند آن وسط رو به پنجره و هرچی را که بیندازم می‌گیرد و باقیِ گربه‌ها تا وقتی که این یکی هست آن پشت‌ و پسله‌ها زیرِ ماشین‌های دوروبر پناه می‌گیرند و بیرون نمی‌آیند. ساکت و سرشکسته می‌نشینند خوردنِ این گُندِهه را تماشا می‌کنند. فقط یکی‌شان از همان جائی که پنهان شده میوهای بلندبلند می‌کند که یعنی همه‌اش را به این یارو نده و برای ما هم کنار بگذار٬ اما جرأتِ جنگیدن سرِ تکه‌های گوشتی که پایین می‌افتد را ندارد٬ هیچ‌کدام‌شان ندارند.

این صحنه هروقت که گربه گُندهه این اطراف باشد تکرار می‌شود و فقط گربه‌های ماده‌ای که منسوب به خودش هستند کمی نزدیک‌تر می‌مانند و چیزی از این خوانِ آسمانی نصیب‌ می‌برند. نمی‌دانم چرا همین‌طوری یکهو با دیدن خبرِ ممنوعیت حضور نشر چشمه و ثالث در نمایشگاه کتاب امسال این صحنه جلوی چشمَ‌م آمد و یاد گربه‌ها افتادم. ولله نمی‌دانم چرا؟

اگر اول نوروز به سه‌شنبه افتد

جعفر شهرییک. زنده‌یاد جعفر شهری در ابتدای جلد سوم از مجموعه‌ی کم‌نظیرِ “طهران قدیم” فصلی را اختصاص داده به باورها و رسومِ تهرانی‌های قدیم درمورد ماه فروردین و نوروز باستانی. این‌که روزهای آخرِ سالِ روبه‌زوال را چه‌طور برای پیشوازِ سال نو آماده می‌شدند٬ چارشنبه‌سوری را چه می‌کردند٬ برای نوروز چه قصه‌هائی بلد بودند و تشریفات عیدشان چه بوده. یک جایی هم از باور مردم به تاثیر ستاره‌گان بر روزهای هفته‌ی اولِ سال گفته که این‌جا آن روزی را که به سال نودویک می‌خورد نقل می‌کنم:

اگر اول نوروز به روز سه‌شنبه افتد صاحب آن سال ستاره‌ی “مریخ” باشد و دلالت کند که حال سلاطین پریشان باشد و حرب و جدال و خونریزی و کشتارِ بسیار و بل‌که همه جانبه گردد و کارهای پادشاهان بسته و غیرقابل حل افتد و دل‌های ایشان پُرغم باشد و نرخ حیوانات گران گردد و مردم را دخل و منفعت اندک باشد و فتنه‌ها و آشوب‌ها و شورش‌ها و طغیان‌های زیاد باشد و گرما و مرگ‌ومیر و بیماری و دروغ و خیانت و حیله و خدعه و جاسوسی و ستم زیاد گردد و کهتران با مهتران و زیردستان با زبردستان به خصومت و ناهمواری آیند و فرزندان با پدران و مادران جفا کنند و از جانب مشرق٬ بزرگِ صاحب‌نامی تلف شود و باران‌های بی‌موسم ببارد و خرابی‌های زیاد به بار آید و کشت‌کار خشک و تباه گردد و حالِ فقها نیکو بُوَد.

دو. خب٬ برفِ بی‌موسم که آمده در این چند روز٬ و منتظر می‌مانیم ببینیم باقی‌ش چی می‌شود. خداوندِ منان رحم کناد.

 

Sign up for my newsletter

برای دریافت تازه‌ترین نوشته‌های قهوه‌گردی نشانی ای‌میل‌تان را وارد کنید:

Daily Minimals

  • انسجام ممنوع

    دهانم جایی باشد، چشم‌هام جایی. صورت متلاشی خود را آرزو می‌کنم. چهره‌ی بی‌انسجامی که خالق جابرش را فراموش کرده باشد.

More posts: مينیمال‌نويسی