مرده‌ريگِ پهلوان تختى

يكم. يكى از مراسم و يادبودهاى سالانه‌اى كه به‌شيوه‌ى يادبودهاى داستانِ مزرعه‌ى حيواناتِ اُروِل پيش‌چشمِ‌مان اجرا مى‌شود و ما هربار مسخ‌شده‌تر از بارِ پيش، با نگاهى خالى و قالبى، تماشاش مى‌كنيم، بزرگ‌داشتِ غلام‌رضا تختى است. مردِ درشتى كه از دى‌ماهِ ١٣٤٦ در ابن‌بابويه‌ى شهررى خوابيده ، و بعيد است خبر داشته باشد كى‌ها روى جاپاى او ايستاده‌اند و جوانمردى را تعريفِ تازه مى‌كنند.

دوم. سوالى كه هفدهم دىِ هرسال خبرنگارها از پهلوان‌هاى امروز، خاصه محمدرضا طالقانى و داريوش ارجمند و حسن رنگرز و على‌رضا دبير و حسين رضازاده، مى‌پرسند اين‌هاست: چرا تختى محبوب شد؟ چرا جهان‌پهلوان لقب گرفت؟ من شك دارم كه جواب اين سوال‌ها پيش اين‌جور آدم‌ها باشد، نه اين‌كه اين‌ها پهلوان نباشندها، هستند، اما تختى نيستند. چرا تختى نيستندش هم به‌خاطر اين است كه طرفى نايستاده‌اند كه تختى وايستاده بود: طرف مردم( يا روشن‌ترش را بگويم طرف مقابل قدرت. )

سوم. غلام‌رضا تختى كه دوروز بعد از نوشتن وثبت وصيت‌نامه‌اش توى اتاق هتلى خودكشى كرد، طرفى ايستاده بود كه طرف مردم بود. از نوع رفتارش، مثل جمع‌آورى كمك محله به محله براى زلزله‌زده‌ها و يا رفتن به احمدآباد به خاطر فوت مصدقِ تبعيدشده، اين‌طور به نظر مى‌رسد كه مردم براى او تعريف مشخصى داشته‌اند. نگاه او مجموعه‌اى از ملى‌گرايى و سوسياليزم را دركنارهم داشت، و قدرت آن‌جايى بود كه تختى نه فقط ازش دور مى‌ايستاد، كه باهاش مقابله مى‌كرد. اين همان‌جايى است كه مى‌شود پرسيد چرا تختى محبوب شد. تختى نه فقط به‌خاطر آن كه طرف مردم بود، نه به خاطر دم‌زدن از مردم، كه به‌احتمال به‌خاطر ايستادن مقابلِ قدرت دوست‌داشتنى شد. نمى‌شود دست به دست‌هاى آلوده‌ى قدرت داد و آن‌وقت طرف مردم وايستادن را تصوركرد. نمى‌شود بچه‌ى حرف‌گوش‌كن قدرت بود، از مزاياش بهره برد و آن‌وقت “روجاپاى‌ِتختى‌ايستادن” را هوارزد. امروز كه خبرهاى ورزشى را نگاه مى‌كردم اين چيزها به ذهنَ‌م رسيد و نوشتم.

چهارم. آخرِ فيلم سلطان كيميايى، سلطان روبه كريم مى‌گويد: ” … چرا هروقت كه بايستى اين‌ور باشى تو اونورى… از بهمن پنجاه‌وهفت تا حالا…”

گوسفندهاى سعادتمند اين جورى مى ميرند

يك. اين گوسفندِ فربهِ گران قيمت كه آن‌جا به آن درختِ نحيفِ كوچه بسته‌اندش قهوه‌اىِ سوخته است پشمَ‌ش. مثل همه‌ى گوسفندهاى ديگر سرش پايين است و از جاش تكان نمى‌خورد. از اين فاصله و با اين‌اندازه نور چشم‌هاش را نمى‌بينم٬ اما آن‌طور كه مى‌گويند حتمى برق رضايت توشان است. گوسفندها وظيفه دارند خورده شوند و چه‌كارى از اين به‌تر اگر رضاى خدا توش باشد، كه اگر غيرازاين بود آن‌جا، سرِ بزَن‌گاه، چاقوى ابراهيم كند نمى‌شد و آن گوسفندِ سرشاد آن گوشه بع‌بع نمى‌كرد.

دو. آستِك‌ها، ماياها، و ساپوتِك‌ها كه تمدن‌هاى مستقر در آمريكاى مركزى تا پيش از كشف و تصرف اين مناطقِ نو به‌دست دريانوردان اسپانيايى بودند، قربان‌گاه‌هاىِ عظيمى داشتند كه هرماه از ستون‌ها و پله‌هاش خون قربانى‌هاى سعادت‌مند جارى مى‌شد. حالا يا هنوز گوسفند را كشف نكرده‌بودند و يا خدايان‌شان بيش‌تر مي‌پسنديدند، قربانى‌ها انسان بودند. چهار روحانى قربانى‌ها را كه اغلب بيش از دونفر بودند، آن بالا روى سكوهاى سنگى مى‌خواباندند و روحانى پنجم حين خواندن دعاهاى مذهبى و رقص مخصوص شكم‌ش را با كاردى سنگى مى‌شكافت. جماعتِ توى ميدان سوت مى‌زد و دعا مى‌خواند و مى‌رقصيد. روحانى شكاف را تا بالا مى‌آورد و قلب گرم را بيرون مى‌كشيد و مى‌گذاشت‌ش توى يك كاسه. جماعت فرياد مى‌زد و مى‌رقصيد. روحانى‌ها جسد را از پله‌ها پايين مى‌انداختند و درهمان‌حال دعا مى‌خواندند. خون مثل هميشه قرمز بود، و جارى مى‌شد. بعدش كاسه ى حاوىِ قلبِ هنوزتپنده را مى‌بردند پيش مجسمه‌ى خدايى كه خون مى‌خواست. حالا خدا كمى سيراب شده بود، و گرماى قلب با گرماى الهى پيوسته بود، و آن قربانى سعادت‌مند با خدايان يكى بود. هيجان مردمِ آن پايين هم تا قربانىِ بعد فروكش مي‌كرد و زمزمه ها فرومى‌نشست.

سه. يك دسته‌ى عزادار٬ مرتب و هماهنگ٬ با ضربِ طبل و سنج٬ آمده توى كوچه. يكى نِى مى‌زند. يكى سوزدار مى‌خواند. گوسفنده هنوز بسته به همان درخت است. مى‌توانم لرزش پوست‌ش را توى پوست خودم حس كنم. مى‌توانم همراه‌ش بترسم. عزادارها توى دو ستون و زنجير زنان به سمت‌ش پيش مى‌روند، كند و تاب سوز. طبل سنگين مى‌زند. تاريك است كوچه و نمى‌بينم چشم‌هاى گوسفندِ قهوه‌اىِ‌سوخته را. مى‌توانم به طعم علف تازه فكر كنم. جماعت از خانه‌هاشان آمده‌اند توى كوچه و دسته‌ى عزادارها را دعا مى‌كنند. زنجيرزن‌ها جورِ موزونى جلوعقب مى‌روند و زنجير را به دوش‌شان مى‌كوبند. مردم زير لب دعا مى‌خوانند. يك كاسه آب به گوسفند مى‌دهند. صداى سوزناك نوحه خوان روى صداى نِى مى‌لغزد. گوسفند را يكى باز مى‌كند و مى‌خواباند، زانوش را مى‌گذارد روى سينه و كمرِ گوسفند. رضايت را توى گلوى بى‌دفاع گوسفند حس مى‌كنم، توى گلوى خودم. زنجيرها مرتب فرودمى‌آيند و ضربه‌ها به طبل، و دولنگه‌ى سنج به‌هم‌مى‌خورد. مردم سينه‌ مى‌زنند. غژغژ كاردِ پولادى را روى گلوم حس مى‌كنم، و فرار پرفشارِ خون را به بيرون از تنَ‌م، وهواى تازه را توى حنجره‌ام. طبل و زنجيرها كمى آرام مى‌شوند. صداى نى بلندتر مى‌شود. زنجيرزن‌ها عرق‌كرده‌اند. من زيرم پر از خونِ خدايان است. نگاهَ‌م گم شده در عمق سعادت‌منديَ‌م. اين مردم خسته از گوشت‌م مى خورند و خدايان از خون‌م سيراب مى‌شوند. من وظيفه‌ام همين بوده، خدايان را سيراب كرده‌ام، من يك قربانىِ بى‌مكافات‌ ام. هيجان اين مردم هم فقط تا قربانى بعد فروكش مى‌كند. تا تشنه‌گى بعد.

حالا چی ژوزه

شعری از دِآندراده با صدای احمدرضا احمدی که بایستی مدام گوش کرد.

Play

شعرچندم

نگاه كه كردم
كتابهام هنوز همانجا بودند
و مداد سياهَ م با تراشه هاى نُكِ كُندش
كاغذها
پاك كُنِ جويده شده
نور اُريبِ اتاقِ كار
رطوبت يك بوسه
و شعر هايى پراكنده در هوا

پس من چندوقت است تو بيراهه هاى جمجمه ام گم شده ام؟
چندوقت است دور همين ميدانچه ى مرموز مى گردم؟
امشب حتمن يك شعركى مى نويسم
با همين مداد

مشترک قهوه‌‌گردی شوید:

برای دریافت نوشته‌های تازه ایمیل‌تان را وارد کنید.