اول آن که اگراین برنده ی  نخل طلای کن را ندیده اید و فقط با خواندنِ عنوان این نوشته مجاب شده اید که بروید و شاهکارِ جوئل و ایتان کوئن را ببینید دیگر شماره های بعدیِ این نوشته را ول کنید و بروید پی تهیه ی فیلم. و اگر نه مجاب نشده اید پس همراه من بیایید تا به تان بگویم.

دوم . یکی دوسال بعد از دیدنِ    ? O brother, where art thou   و  No country for old men   درست وقتی که  هر پیشنهادی برای دیدن فیلمی از کوئن ها برام  مثل پیشنهاد دیدن فیلمی از کیمیایی  شده بود همین طور اتفاقی و با اکراه نشستم پای تماشای یکی از کاملترین کارهای سینمایی که تا این جای عمرم دیده ام. اول ش خوب یادم هست، دست کشیدم روی جلد DVD  و گفتم اَه، برادرای کوئن؟ بذار ببینم باز چه مزخرفی سرهم کردن. آخرش هم یادم هست، مثل دیوانه ها دست می کشیدم به سرم تا آتشِ توش را خاموش کنم؛ انگار چارلی میداوز (جان گودمن) با آن فریادهاش که زنده گی ذهن را نشان تان می دهم، تمام ذهن  م  را به آتش کشیده بود.  تلفنی با علی ( که همیشه سنگ کوئن ها را به سینه می زد)  حرف زدم و تند تند حالی ش کردم که شاهکاراست، که توی یک فیلم جواب همه ی انتقادهای قبلی م را هم داده، که روایت پست مدرن یعنی همین و این مانیفست کوئن هاست. هنوز نرفته اید پی گرفتنِ فیلم؟ باشد سومی را بخوانید.

سوم . بارتون فینک برای من یک فرا-روایت (metanarrative) است، یعنی پرداختن به خود فرآیند روایت و این که اساسن چرا روایت. نمایشنامه نویسِ متعهدی که قراراست فیلم نامه ای برای یک فیلم بی ارزش کشتی گیری بنویسد در هتلی با یک فضای کافکایی ساکن می شود. می گویم کافکا چون ریسپشنیست هتل با آن رفتار عجیب و انگشت های کثیف و شیطانی، متصدیِ بی تحرک آسانسور وطنینِ عددِ شیطانیِ شش (six) در صداش،  اتاق گرم و پشه ها و کاغذ دیواری هایی که چسب شان  وا می رود و فرو می افتند، صدای تحریک کننده ی سکسِ اتاق بغل، و از همه مهم تر چارلی میداوز ی که همیشه ی خدا عرق بر چهره دارد (انگار که از درون می سوزد و در پایان فیلم هم این آنش درون را بیرونی می کند) را جز در یک فضای ظن آلود و مشکوک کافکایی کجا می شود پیدا کرد. جفت های متناقض توی این اثرِ به شدت سمبولیستی  فراوان اند، که اصلی ترین آن ها خود فینک و میداوز هستند، فینک آب است و میداوز آتش. فینک نماینده ی آن طبقه ی روشنفکرِ تئوری پردازی ست که بی وقفه سنگ جامعه ، مردم و هنر متعهد را به سینه می زنند، اما میداوز خود مردم است. خودِ مردم است و سرچشمه ی پرحرارتِ زایشِ روایت ها. اگر فینک قرار است توی اتاق ش بنشیند و زندگی یک کشتی گیر را روایت کند میداوز خودش کشتی گیر است. جالب آن جاست که هر وقت میداوز می خواهد داستانی را روایت کند فینک با تئوری های متعهدانه اش به او اجازه نمی دهد و به زبان نمادپردازانه ی کوئن ها آبی بر آتش میداوز می شود. کوئن ها( که به اشتراک فیلم نامه را نوشته اند) در صحنه ی جا به جا شدن کفش ها و نمای پای کوچکِ فینک در کفشِ گشادِ میداوز، این بیان سمبولیستی را برای نشان دادن نا به جا بودنِ هنر مندانِ متعهد در روایت زندگی های گرم و داستان های پر حرارت مردم عادی  به اوج می رسانند. آن ها دغدغه ی اصلی شان در روایت گری را از دهان میداوز و با صحنه ای سوررئالیستی نشان می دهند، آن جا که فریاد می زند : نگاه کنید، من زنده گیِ ذهن را نشانتان می دهم .

چارم . بارتون فینک را هر کی یک جوری دیده، می بیند. بعضی این  که دست بیننده تا این اندازه برای برداشت باز باشد را ضعف فیلم و روایت می دانند اما من نظری مخالف این افراد دارم. یادم نیست کجا ولی به هر حال یک جایی از راجر ایبرت درباره ی تارانتینو خوانده بودم که فيلمهاي تارانتينو در بيننده رشد ميکنند. به گمانم این را در مورد بارتون فینک هم می شود گفت. بالاخره انگیزه ی دیدن پیدا کردید یا نه پنجمی را بنویسم؟

 

افزوده ی یک راستی گفتم تارانتینو و یاد Inglourious basterds افتادم. این فیلم هم شاهکاری ست که حتمن باید ازش بنویسم، می نویسم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

مشترک قهوه‌‌گردی شوید:
برای دریافت نوشته‌های تازه ایمیل‌تان را وارد کنید.